دلم را کسانی شکستند که هرگز دلم به شکستن دلشان راضی نمیشد!


†ɢα'§ : دلم را کسانی شکستند
جمعه بیست و پنجم مهر 1393 23:8 |- amir -|

چقدر خسته ام....
خسته از شرایطی که بهتر نمیشه....
خسته از انتظار بهبودی که بی گمان حاصل نمی شه....
خسته از تقدیر....
خسته از سرنوشتی که رقم خورده....
خسته از دلهره اینده....
خسته ام...


†ɢα'§ : چقدر خسته ام
دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 21:26 |- amir -|

ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ...
ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ ...
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ....
ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ...
ﻻﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﻡ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯﻧﻤﯿﺸﻮﺩ.... !
ﻏﺬﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ......
ﻧﻬﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ.....
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺷﺎﻡ !
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺁﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ ...! ﺷﺒﻬﺎ ﻋﻼﻣﺖ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﻓﮑﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻤﺮﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺒﺮﺩ... !
ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ....
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ...


†ɢα'§ : ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ
دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 21:25 |- amir -|

اونـــــی کـه گفتــــ تا تهــــش هستـــــم....
تهـــش خندیدو گفتـــ خالی بستم .


†ɢα'§ : اونـــــی کـه گفتــــ
دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 21:23 |- amir -|

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم...
تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم!
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم...
اما برای تماشای تو همین یک دقیقه باقیست...


†ɢα'§ : تو میروی
جمعه هجدهم مهر 1393 23:59 |- amir -|

مهم نیست نوشته های درهم و برهم مرا بخوانی یا نه؟
من برای دل خسته ام مینویسم؛
میخواهی بخوان...میخواهی نخوان...!
فقط خواهش میکنم اگر خواندی عاشقانه هایم را تقدیم به او نکن!
من این ها را برای تو سروده ام نه برای او...


†ɢα'§ : مهم نیست
جمعه هجدهم مهر 1393 23:56 |- amir -|

سرد شده ام....
ﺁﻧﻘــــــﺪﺭ ﮐـــــﻪ ﺍﺯ ﺩﻫـــــﺎﻥ
ﺩﻧــــــﯿﺎ ﺍﻓـــﺘــــــــﺎﺩﻩ ﺍﻡ....!!
تمام آرزوى امشب من،
نديدن فرداست...!
بعضــــــــی دردها گفتـــــنی نیست رفــــــیق‌‌...
نــــــگو محرم نــــــــِــمیدانمت!!!
نـــــــــــَه....
تــــــــو مَحرم ترینـــــــــی بر مــــَن....
امــــــّــا بعضی دردها گفــــــتن نــــــَـدارد....
مــــــــرور بعضی دردها آنـــــــــــقَدَر درد دارد که تــــکرارش حــــــتی برای خــــودم هم سَنگـــــــین است...
آنــــــقَدَر سنــــگین که به زانــــــــو می اندازد مــــَــرا...
بغــــــض چشمانم را که دیدی بغــــــــض نــــَکن...
لــــــَرزش دستهایم را که دیـــــدی هیــــــچ نــــگو...
فَقــــَــط دستم را بگیری کافـــــــــیست...
هیــــــــــچ نگـــــو...
بعضـــــــی دردها با دلــــــداری سَبُک نِمیشونـــــد...
بِخُدا بیشتر دردم مـــــــی آید...
بعضــــــی دردها بــــــــ ـــــَد دردی هـــــَستند رِفــــیق..
بــــــَد دردی...


†ɢα'§ : سرد شده ام
جمعه یازدهم مهر 1393 0:6 |- amir -|

"بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند"


بزرگ شدم
دیدم، شنیدم، رفتم، آمدم

و یاد گرفتم
نه، آدمها نیش میزنند
هر چقدر صمیمی تر، عزیزتر
نیششان سمی تر

یاد گرفتم اعتماد کنم ، نیش می خورم
دل ببندم ، نیش می خورم
ساده باشم ، نیش می خورم
پر احساس باشم نیش می خورم

آدما ، سنگدلند
بی رحمند

آرام نزدیکت می شوند
محرمت می شوند
عزیزت
همراهت
عشقت می شوند

تا هستند خوبند ، مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند
و تو نخواهی
ساز بزنند و تو نرقصی

آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند
نیش میزنند
نیشی عمیقُ کشنده
و می روند
و تمام تو را آلوده میکنند
و از همان موقع
تا
آخر عمرت دردِ بی درمان می شوی
بی سرو سامان می شوی

و چون آدمی باز ادامه می دهی
و چون احساس داری باز دل میبندی
و چون آدمست باز میرود
باز گلویت را نیش می زند و میرود

زمان می گذرد ، گلویت ورم میکند
نفس که میکشی تیر میکشد
دستت را رویش که میکشی
تمامش زخم است
نیش است
درداست


†ɢα'§ : بچه که بودم
جمعه یازدهم مهر 1393 0:5 |- amir -|

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با "تو" به خانه،از خیابانی که نیست!
مینشینی روبه رویم، خستگی در میکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست!
باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی،گرچه میدانی که نیست!
شعر میخوانم برایت، واژه ها گل میکنند
یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست!
چشم میدوزم به چشمت،میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو...
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود...
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست!
بعد "تو"،این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار آسانی که نیست....


†ɢα'§ : در خیالات خودم
جمعه یازدهم مهر 1393 0:4 |- amir -|

 واسه کسی بسوز که برای خاموش کردنت با اشک تلاش کنه


†ɢα'§ : واسه
جمعه یازدهم مهر 1393 0:1 |- amir -|

کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید

گلوت ابر داره وچشمات بارون....

به جای اینکه بپرسه "چته؟چی شده؟"

"بغلت کنه وبگه گریه کن..........."


†ɢα'§ : کاش
جمعه یازدهم مهر 1393 0:1 |- amir -|

دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم...
آدمهایی که مدام توی زندگیم سرک می کشند...
و با ژست صمیمیت...
داشته هایم را می شمارند...
احساساتم را خط کشی می کنند...
اشتباهاتم را سرزنش می کنند...
به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند...
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایم ...و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنند...و هر کاری که لازم باشد می کنند...
تا مرا کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند...
این آدمها ” آینه ” نیستند ، ” خورده شیشه اند...


†ɢα'§ : دلم می خواهد
جمعه یازدهم مهر 1393 0:0 |- amir -|

انگار حرف “ ر ” اضافس !
به هر کس گفتم درکم کن ، دکم کرد . . .


†ɢα'§ : انگار
پنجشنبه دهم مهر 1393 23:59 |- amir -|

من آدم نمی شوم !
لبخندت خرم می کند و دوریت سگم !


†ɢα'§ : من
پنجشنبه دهم مهر 1393 23:53 |- amir -|

چه زود دیر می شود!

در باز شد...
برپا !... بر جا !
درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد ، ما سیر شدیم...
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان...
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم
و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت...!
و در زمانه ی سنگ و سیمان قلب هایمان یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...
دیگر باران با ترانه نمی بارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ،
زرد شدیم ، پژمردیم...
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...
و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،
و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم..


†ɢα'§ : چه زود دیر می شود
چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 22:24 |- amir -|

" تنهایی ِ بعد از تو
تنهایی ِ قبل از تو
نیست ...! "


†ɢα'§ : تنهایی ِ
چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 1:24 |- amir -|

بالاخره در زندگی هر آدمی ،
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ...
مدتی مانده ؛
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته ...
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از پایان رابطه ،
روزی روزگاری ...
در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیف ات می کند مهم است ...
اینکه بعد از گذشت چند سال ،
بعد از تمام شدن احساس تان به هم ،
چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است ...
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است ...
به عنوان یک آدم خوب از تو یاد می کند یا بد؟
می گوید بچه ای و رفتارهای کودکانه داری ، یا نه ،
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم ترین اشتباه زندگی اش ...
خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ...
بدترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده.
به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذراند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ...


†ɢα'§ : بالاخره
دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 1:23 |- amir -|

اگر من بزرگ نمی شدم ، پدرم هنوز زنده بود .
اگر من بزرگ نمی شدم ، موهای مادرم سفید نمیشد .
اگر من بزرگ نمی شدم ، مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید .
اگر من بزرگ نمی شدم ، تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود .
اگر من بزرگ نمی شدم ، غروب جمعه برایم دلگیر نبود  
               ای کاش من همیشه کودک می ماندم !
             چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من …!!!



دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
 دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم...
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمم به دنبال "وروجک" می گشت
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ...


               ای کاش من همیشه کودک می ماندم !
             چقدر گران تمام شد بزرگ شدن  من …!!!


†ɢα'§ : اگر من بزرگ نمی شدم
دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 1:16 |- amir -|


شبم دردمیگیرد!!!
وقتی ندانم.کدام لعنتی،،،
چراغ اتاقت راخاموش میکند،،..!!!

دوشنبه دهم شهریور 1393 14:1 |- amir -|


زمان خط است نه دایره!
دایره نیست که دوباره برگردد...
چه ایده بدی بود گرد ساختن ساعت!
احساس می کنی همیشه فرصت تکرار، است :
قرار بوده ۸ صبح بیدار بشی و می بینی شده ۸ و ربع .میگی : اشکال نداره تا ۹ میخوابم بعد بیدار میشم!!
قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی رو صرف مطالعه کتاب کنی، می بینی کتاب نخونده ۱۰ شده میگی : اشکال نداره فردا شب ساعت ۹ می خونم.
ساعت دروغ می گوید .
دروغ!!!!!
زمان بر گرد دایره نمی چرخد!
ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است!
ساعت خوب، ساعت شنی است!
هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد.
اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستون ها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره».


†ɢα'§ : زمان خط است نه دایره
دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 23:36 |- amir -|

بـِه لُطـفِ بَعضـیا ، سیـر شُـدیـم اَز بَعـدیـا...

دوشنبه پنجم خرداد 1393 1:56 |- amir -|

خوابـــ دیدم
وقتــــی به دنیــــا اومد (بچه ام)
نــه شبیه مـــن بود. نـــه شبیه مادرش ..
انگـــــار نبــــاید به تــــ ـــو فکـــر میکردم

یکشنبه چهارم خرداد 1393 22:59 |- amir -|


می گویند ضعیف شده ام!
میگویم سنگینی درس هایم است!
اما نمیدانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و آدمهایش گرفتم!!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 4:43 |- amir -|

به بعضیا باید گُفت :سَعی کُن وَقتی نون و نَمک کسی رو میخوری ،پشت سَرِش گوه نخوری !

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 4:40 |- amir -|

میخـــــای مِثه ما باشـــــی؟
هِه... مُوَفُق باشــــی...

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 4:39 |- amir -|


گرگي ناراحت را ديدم..!!
پرسيدم چرا ناراحتي؟؟
گفت:شنيدم بعضي انسان ها با صفت من نامردي ميكنند...!!!!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 4:36 |- amir -|

منم آدمم دیگه ......
یه دفعه هپی .....
یه دفعه هاپو.....
مشکلیه ؟

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 21:46 |- amir -|

" چه سخت است تُنگِ ماهی بودن ...

* نَشکنی : زندانبانی . . .
* بشکنی : قاتلی . . . . . . .
" خوش به حال آب " .....

چهارشنبه بیستم فروردین 1393 23:32 |- amir -|


ﺗﻮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﺳﻬﺮﺍﺏ؟ ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ... ﺑﺎ ﮐﺪﻭﻡ ﻋﻤﺮ ﺩﺭﺍﺯ؟ ... ﻧﻮﺡ ﺍﮔﺮ ﮐﺸﺘﯽ ﺳﺎﺧﺖ، ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﺒﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺶ، ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ... ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ، ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺧﺖ ﭘﺲ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺳﻬﺮﺍﺏ ... ﺷﻌﺮ ﻧﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﻗﺎﯾﻖ .... ﯾﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ .... ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟ ﺑﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ .... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﺭﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮﻭ ﺳﺨﻦ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﭘﻮﭺ ﺍﺳﺖ ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ... ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺖ، ﺣﺴﺮﺗﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺭﺩ ﺟﻤﻠﻪ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﻮ ﺑﺒﺨﺸﻢ ﺳﻬﺮﺍﺏ ... ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﺕ، ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ، ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ، ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ، ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ ﺳﯿﺮﻡ، ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﭘﯿﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ...

†ɢα'§ : ﺳﻬﺮﺍﺏ
شنبه شانزدهم فروردین 1393 1:29 |- amir -|


برف پاک کن بیهوده جان می کَند
باران این سوی شیشه است

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 1:40 |- amir -|

ϰ-†нêmê§